جوجه عمو اومد
گفته بودم که من و زنعموم بارداریم.و سن بارداریمون بهم نزدیکه.ولی جوجه عمو انگار خیلی عجله داشت که به دنیا بیاد.چند هفته پیش که زنعمو احساس کرده بچه ش میخواد دنیا بیاد.رسونده بودنش بیمارستان.انگار هفته سی و پنج بود.
شب تا صبح توی زایشگاه بود ولی خبری از بچه نشد.اونجا حسابی از زایمان ترسیده بود.چند روزی بستری بود.آخه کمی آب دور بچه کم شده بود.حالش که خوب شد مرخص شد.دکترش گفته بود بچه ش پایینه ممکنه زود بیاد.
خودش خواست سزارین شه.گفت دو شب گذشته بچه ش خیلی اذیت کرده.هم خیلی تکون خورده هم رو به پایین فشار میداده.وگرنه زایمانشو مینداخت اول فروردین.گفت زودتر به دنیا بیاد اینقد اذیت نکنه.
دیروز کارای بستری رو انجام داد و صبح زایمان کرد.من هنوز نتونستم ببرم دیدنشون.اگه بشه شب میرم.ولی مامانم رفته بود.
ماشالا حسابی بچه اش درشت بوده.سه کیلو و هفتصد و پنجاه گرم وزنش بوده.قدشم پنجاه و سه بوده.دکترش گفته بود بچه درشته.
مامانم فقط همین یه عکسو ازش گرفته بود.تو این عکس با زنعموم مو نمیزنه.




جوجه عمو اومد
